تبليغاتX
من ، سایه ، تنهایی شبی تنها / شبی خاموش / شبی با من هم آغوش / شبی بی من فراموش / شبی بی ماه / شبی تاریک و سرد / شبی سنگ صبور درد / شبی چون پاییز ، زرد / شبی عاشق / شبی بی روح و سرگردان / شبی بی عهد و پیمان / شبی پر سایه و گریان / شبی بیمار / شبی در فکر این نامردمی ها / شبی در مات این زندگانی ها / شبی در سوز این دل گرانی ها / شبی زیبا / شبی روشن ، اما بی نور / شبی چون غصه های من سوت و کور / شبی آشنا با گور / شبی بی اشک / شبی دلتنگ / شبی دلسنگ / شبی بی پرده ، بی آهنگ / شبی ساکت / شبی غمگین / شبی در نگاه کودکی ، رنگین / شبی اما سهمگین / شبی زنده / شبی گویا / شبی پویا / شبی خواب رفتن با رویا / شبی تازه / شبی در فکر دیشب / شبی بی درد و بی تب / شبی در شکر و ثنای رب / گذشت آن شب و دیشب هم / مثل هر روز و هر شب




ترس

از چه می ترسی؟!

مقصد یا راه؟

فردا یا امروز؟

شکست یا گمراهی؟

طلوع یا غروب؟

...

من هم می ترسم

از ...

بیهوده سفر کردن ...


| +| نوشته شده در 88/02/10 و ساعت 11:36 توسط مهرنوش (سایه) |


بهارانه
سیاهی شب رفت و ...

سایه خورشید بر زمین و ...

همگان در سرور

سرو ، رقصان

آسمان ، سپید

سکوت زمستان شکست با سبزی بهار ...

بهار مبارک ... 


| +| نوشته شده در 87/12/29 و ساعت 19:27 توسط مهرنوش (سایه) |


گیجم ، مبهوت ...
متحیرم

        مبهوت

             تو نیستی

                       تنهایم

من که تو را خواستم!

                        مثل همیشه ...

                                        اما تو ...

                                             باز هم نیستی

متحیرم از تو

              مبهوتم از عاشقی خودم

سایه !

     به دادم برس!

                  گیجم ...

                        تو هستی؟!


| +| نوشته شده در 87/11/24 و ساعت 0:36 توسط مهرنوش (سایه) |


گاهی به آسمان نگاه کن

مثل همیشه سرش پایین بود و ...

به زمین می نگریست!

با چشمانی پرامید به او گفتم :

" گاهی به آسمان نگاه کن! "

با چشمانی ناامید سرش را بلند کرد و ...

با صدایی غمگین گفت :

" باز هم آسمان آبی است! "

سپس چشمانش برقی زد و شادان گفت :

" زمین رنگین تر است. "

متعجب سرم را پایین انداختم ...

راست می گفت!

برگ های رنگین بسیاری را زیر پایم له کرده بودم!

فقط به خاطر ...

لذت بردن از زیبایی آسمان

با خودم گفتم :

" فقط گاهی به آسمان نگاه کن! "


| +| نوشته شده در 87/07/22 و ساعت 0:22 توسط مهرنوش (سایه) |


با من ، با تو
سایه !

       با منی ؟

                  دوست دارم با من بودنت را

                  می پرستم بودنت را

 

سایه !

       با توام !

                 همین کافی است ...

                 همین دنیاست ...

 

سایه !

       با همیم !

                   من ... تو ...

                   چه می گویم ؟!

                   فاصله ای بین ما نیست !


| +| نوشته شده در 87/06/15 و ساعت 14:30 توسط مهرنوش (سایه) |


بی دلیل ، شاید هم ...
داشت می گریست

نمی دانست چرا

شاید هم ...

نمی خواست بداند که چرا

سایه ای از دور دید

سایه هم داشت ... می گریست

اشک هایش را پاک کرد

سایه هم سکوت کرد

جلوتر رفت ...

سایه نزدیک شد ...

از سایه پرسید : " تو چرا می گریی؟"

گفت : " چون ... بگذریم ..."

از حرف سایه گریه اش گرفت

نمی دانست چرا

شاید هم ...

نمی خواست بداند که چرا

سایه هم گریست

بی دلیل

شاید هم ...

از سایه دور شد

سایه دورتر شد

دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد

چون فهمید :

سایه ...

سایه خودش بود ... 


| +| نوشته شده در 87/05/13 و ساعت 20:58 توسط مهرنوش (سایه) |


دوباره زندگی
سایه !

امروز ٬

دوباره خورشید طلوع کرد ...

امروز ٬

دوباره از خواب بیدار شدی ...

امروز ٬

روز دیگری است ...

تولدت مبارک!


| +| نوشته شده در 87/04/06 و ساعت 14:31 توسط مهرنوش (سایه) |


عروسک

عروسک به هرجا نگاه کرد٬

هیچ کس نگاهش را جدی نگرفت ...

عروسک به هرکس لبخند زد٬

هیچ کس لبخندش را جدی نگرفت ...

عروسک غمگین شد و گریست٬

اما ...

هیچ کس گریه اش را جدی نگرفت...

عروسک حتی اگر نگاه می کرد ...

می خندید ... می گریست ...

بازهم ... فقط یک عروسک بود ...


| +| نوشته شده در 87/03/08 و ساعت 17:26 توسط مهرنوش (سایه) |


بی اشک
سایه !

بخند !

خندان تو را می خواهم ...

بی تاب شادیت هستم ...

نبار !

طاقت اشکهایت در من نیست ...

چشم هایم برای گریستن پیرند ...

 


| +| نوشته شده در 87/02/12 و ساعت 21:36 توسط مهرنوش (سایه) |


بهارانه

با اینکه عاشقانه پاییز را می پرستم ...

اما بهار آغاز سال نویی است همراه با بلندی ها و فرودهای مبهم بسیاری که شاید انگیزه ای برای زندگی باشد ...

 

با اینکه پاییز آغاز زندگی من است ...

اما بهار آغاز زندگی هزاران مخلوق خداوند است که زمین را برای زیستن و آسمان را برای اجابت آرزوهایشان برگزیده اند ...

 

با اینکه بر این باورم که باران پاییزی سرشار از لطافت است و مایه آرامش من ...

اما باران بهاری نوید زندگی است برای هزاران گل زرد و سرخ که شاید روییدنشان بهانه ای باشد برای لبخند معصومانه کودکی ...

 

بهار مبارک ...


| +| نوشته شده در 87/01/07 و ساعت 16:33 توسط مهرنوش (سایه) |