از چه می ترسی؟!
مقصد یا راه؟
فردا یا امروز؟
شکست یا گمراهی؟
طلوع یا غروب؟
...
من هم می ترسم
از ...
بیهوده سفر کردن ...
سایه خورشید بر زمین و ...
همگان در سرور
سرو ، رقصان
آسمان ، سپید
سکوت زمستان شکست با سبزی بهار ...
بهار مبارک ...
مبهوت
تو نیستی
تنهایم
من که تو را خواستم!
مثل همیشه ...
اما تو ...
باز هم نیستی
متحیرم از تو
مبهوتم از عاشقی خودم
سایه !
به دادم برس!
گیجم ...
تو هستی؟!
مثل همیشه سرش پایین بود و ...
به زمین می نگریست!
با چشمانی پرامید به او گفتم :
" گاهی به آسمان نگاه کن! "
با چشمانی ناامید سرش را بلند کرد و ...
با صدایی غمگین گفت :
" باز هم آسمان آبی است! "
سپس چشمانش برقی زد و شادان گفت :
" زمین رنگین تر است. "
متعجب سرم را پایین انداختم ...
راست می گفت!
برگ های رنگین بسیاری را زیر پایم له کرده بودم!
فقط به خاطر ...
لذت بردن از زیبایی آسمان
با خودم گفتم :
" فقط گاهی به آسمان نگاه کن! "
با منی ؟
دوست دارم با من بودنت را
می پرستم بودنت را
سایه !
با توام !
همین کافی است ...
همین دنیاست ...
سایه !
با همیم !
من ... تو ...
چه می گویم ؟!
فاصله ای بین ما نیست !
نمی دانست چرا
شاید هم ...
نمی خواست بداند که چرا
سایه ای از دور دید
سایه هم داشت ... می گریست
اشک هایش را پاک کرد
سایه هم سکوت کرد
جلوتر رفت ...
سایه نزدیک شد ...
از سایه پرسید : " تو چرا می گریی؟"
گفت : " چون ... بگذریم ..."
از حرف سایه گریه اش گرفت
نمی دانست چرا
شاید هم ...
نمی خواست بداند که چرا
سایه هم گریست
بی دلیل
شاید هم ...
از سایه دور شد
سایه دورتر شد
دیگر پشت سرش را هم نگاه نکرد
چون فهمید :
سایه ...
سایه خودش بود ...
امروز ٬
دوباره خورشید طلوع کرد ...
امروز ٬
دوباره از خواب بیدار شدی ...
امروز ٬
روز دیگری است ...
تولدت مبارک!
عروسک به هرجا نگاه کرد٬
هیچ کس نگاهش را جدی نگرفت ...
عروسک به هرکس لبخند زد٬
هیچ کس لبخندش را جدی نگرفت ...
عروسک غمگین شد و گریست٬
اما ...
هیچ کس گریه اش را جدی نگرفت...
عروسک حتی اگر نگاه می کرد ...
می خندید ... می گریست ...
بازهم ... فقط یک عروسک بود ...
بخند !
خندان تو را می خواهم ...
بی تاب شادیت هستم ...
نبار !
طاقت اشکهایت در من نیست ...
چشم هایم برای گریستن پیرند ...
با اینکه عاشقانه پاییز را می پرستم ...
اما بهار آغاز سال نویی است همراه با بلندی ها و فرودهای مبهم بسیاری که شاید انگیزه ای برای زندگی باشد ...
با اینکه پاییز آغاز زندگی من است ...
اما بهار آغاز زندگی هزاران مخلوق خداوند است که زمین را برای زیستن و آسمان را برای اجابت آرزوهایشان برگزیده اند ...
با اینکه بر این باورم که باران پاییزی سرشار از لطافت است و مایه آرامش من ...
اما باران بهاری نوید زندگی است برای هزاران گل زرد و سرخ که شاید روییدنشان بهانه ای باشد برای لبخند معصومانه کودکی ...
بهار مبارک ...
